تبليغاتX
وسوسه های ولگرد
خلوت نوشت

این روزها...

زیاد هوس سیگار می کنم.هوس پک های غلیظ و محکم.همان هایی که فکرهایت را حلقه حلقه از جا می کند و می توانی کند و کشدار دور شدنش را تماشا کنی.

هوس شراب و مستی الکل. لحظه هایی که گم و دور می شوم در خودم جایی که هنوز رگه هایی از من باقی است.از من و تو شاید. همان وقت هایی که شیرینی انگور را زیر زبانت مزمزه می کنی و آرام آرام رخوت مستی درون رگهایت جاری می شود.

دوست دارم گیلاس محبوبم را جلوی نگاهم تکان دهم و از پشت آن لرزش آرام و گرم اشک هایم را ببینم که می لرزد و می رقصد و تکه تکه می شود.

این روزها زیاد هوای عشق به سرم می زند.هوای دلم هوس باز می شود،تنگ می شود، آغوش می شود و پر می شود از خیال و خالی می ماند از تو .

این روزها افکارم یک جور ناجور به درو دیوار می کوبد و انگار چیزی را گم کرده!

این روزها نمیدانم...

بوی پاییز می آید انگار.

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

    " سکس و فلسفه " ی مخملباف را خیلی وقت پیش دیدم،همان روزها که تازه بود و داغ!...

شخصیت محوری فیلم یک استاد رقص بود یا از نگاهی دیگر استاد رقصاندن!اما آنچه او را متفاوت وجذاب نشان می داد همراه داشتن زمان سنج کوچکی بود که با هر لمس محسوس خوشبختی در دست می فشردش.یک جور انگار شادی اش را با زمان اندازه می کرد ،که اگر اشتباه نکنم حاصل علاوه کردن همه ی آن خوبها فقط چند ساعت بود درمقابل چند سال.

   

    شاید همه ی ما نوعی زمان سنج زنگ زده و بیکار ته جیبهای فراموشیمان داریم همان که هیچ وقت نخواستیم چرخ دنده های تنبل و ملولش را به حرکت وا داریم.اصلا چه دلیلی دارد خوب ها را اندازه بگیریم و حسابش را از بقیه جدا کنیم.یا مدام به خاطر خسته مان یاد آوریم که چه کوتاه زندگی در آغوشمان گرفته و چه بلند سخت ولخ لخ کنان تنها اورا بر دوش کشیدیم...

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

وه ،

که این دل هنوز

از وسعت وسوسه لبریز می شود

 

پشت پلک های تکیده ی تصمیم

                        تاوان مکرر تردید می شود

نگاه کن،

این دیوانه! هنوز...

برای تو و عشق تو دلتنگ می شود

به یاد تو و آغوش امن تو با یاد های کهنه هم آغوش می شود...

 

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

این روزها حال و هوای همه چیز خسته و خاک آلود است.مثل کنج دنج انباری خانه ی مادر بزرگ!همان جا که سالهای کودکی ترس داشت و بعد رمزو راز و بعدتر مشتی خاطرات.

گرامافون قدیمی پدربزرگ با سی چهل تایی صفحه ، دیگ و سینی مسی،تختخواب فلزی،دوچرخه ی پوسیده ی دهه ی بیست و سی...و خلاصه هر چیزی از این دست همه قدیمی و کنار گذاشته شده.اما خوب که نگاهشان کنی انگار هر کدام چیزی را پشت این نقاب کهنه و کدر پنهان کرده اند، جوانی پدربزرگ و زیبایی مادربزرگ را!

حالا مادر بزرگ رفته است .نمی دانم کجا ولی حتما حالش خوب است.حال پدربزرگ اما تعریفی نداردچون او مانده است.او "تنها" مانده است.او زمان را هرصبح می شمارد تا غروب.غروبهای دلگیر زمستان غروبهای دور تابستان...حتما در این شمارش مکرر فکر می کند به روزهای جوانی همان روزها که همه ی شهر عاشق صدایش بودند واوفقط عاشق یک جفت چشم رویایی !به مادر هم شاید فکر کند با او بود که نخستین بار لذت پدر شدن را باور کرده بود.

این اولین ها همیشه بدجوری به ذهن آدم می چسبند.همیشه درست همان وقتهایی که سعی میکنی به هیچ چیز فکر نکنی خودشان را با دست و دل بازی خرج می کنند.می آیند و گرممان می کنند می آیند و  ته مانده ی زندگی را آرام آرام به شریان یخ زده ی این روزها می دوانندو گاهی به لبهای رنگ باخته ی این صورتکهای سنگی طرحی از لبخند می زنند.

شاید هنوزخیلی مانده تا زل زدن به حرکت کند لحظه ها و ورق زدن سالهای پشت سر،اما دوست دارم وقتی میمیرم وقتی که قرار است اینجا نباشم قلبم،روحم،یا همان چیزی که "من" است وهمه جا با من است پر باشد و لبریز.پر باشد از عشق های جوانی از لحظات جادویی بلوغ پر از تصویر معصوم کودکم در خواب،پر از لبخندهای قاب شده گوشه ی صورتی که بیتاب است در تکرار مکرر "ما" بگوید"ماما!".پر باشد از دلهره ی رسیدن ها و دلشوره ی  نیامدن ها.پر باشد از "من"پر باشد از "ما"...

 

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

کاش من هم تکه ای از آن رفاقت ویران را در جیب داشتم و همان جا رهایش میکردم

آن وقت دلم برای چیزی که میشود گوشه ای از این دنیا جا گذاشتش نمی سوخت...

هفتم اسفند ماه-تهران

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  |